عجیب شد
چگونه من
میان ما غریب شد؟
عجیب است
چگونه من
میان دوست و اشنا
غریب است؟
چنین شده
که غربتی به من
عجین شده
ازین گذشته غربت تو نیز
فزونِ من
فزون به غربتِ منِ دو بند قبل
فراتر از همان
فراتر از همین شده
- ۲ نظر
- ۲۹ دی ۰۴ ، ۰۱:۱۶
عجیب شد
چگونه من
میان ما غریب شد؟
عجیب است
چگونه من
میان دوست و اشنا
غریب است؟
چنین شده
که غربتی به من
عجین شده
ازین گذشته غربت تو نیز
فزونِ من
فزون به غربتِ منِ دو بند قبل
فراتر از همان
فراتر از همین شده
ما که میخانه درین شهر ندیدم همه مسجد بود
در همین شهر مسلمان نه که امت همگی ملحد بود
درِ میخانه ی این شهر مَلِک دید لسان العرفا
ما شنیدیم ز میخانه همه مفسد بود
عمرمان سوخت درین عمر نسوزد دلمان
عمر و دل سوخت که ابلیس همو مرشد بود
کوسه
او ریگ بود داخل کفشش؟ نه! کوچه داشت
او کوچهای که کَفَش آسفالت نه! شوسه داشت
او دائم اختفا و کمین، تا مَنَش شکار
او همچو مار موذی و خشمی چو کوسه داشت
حتی زمان به زبان آمد و زمین
دیر بود او زیر بغل چند پوشه داشت
یک کنج بود وَگَرَم گَرم پشت از آن
او گرمخانهها به همه کنج و گوشه داشت
دائم سکوت و جهادی، کار، بیصدا
او داد و قال کار نکرده به توشه داشت
هاتف به لطف عادل ساکت کن اکتفا
او مزد رند آتش و مزد تو بوسه داشت
دیشب
تصمیم گرفتم تا
بعدِ سال و بعدِ مدتها
پشت بام خانهی مادر بخوابم
من خیالم تخت بود آنجا
کسی تخت مرا آن هم در آن
تاریکی شب
لحظهای از دور هم هرگز نخواهد دید
ما؛ نسیم و من همان شب
روی بام خانه با هم بی قراری داشتیم
تا رسیدم روی بام، باد بر گوشم رساند
چند کوچه پیش تر
آمده مهتاب هم بر پشت بام
تا خود صبح، از همان دور
تماشا کرد و گشت و چرخ زد بالای ما
و نسیم آرام روی تخت من خوابید و نازم را کشید
او تنم را می نواخت
تا رویا هم رسید
نسیم، مهتاب و رویا و من...
چه بر من گذشت؟
نمی دانم، اما رویا که رفت
نشستم
دیدم که مهتاب نیست
نسیم
قبلِ رفتن
یک ملحفه
رنگ سفید
روی تن من و رویا کشید
نسیم
رفته بود از پیشمان
قبل از اینکه مادربزرگ
شمسی و چادر توریاش
بیاید این بالا روی بام
نسیم رادوست می دارمش
ازو بیشتر رویا را ولی
به شرطی که باشد، نسیم هم پیش ما
نمیدانم اما شمسی را چطور؟!
دوست دارم او را هم حتما ولی
زمانی که او هم پیش ماست
نه رویا مینشیند کنارم نه میخوابد اینجا نسیم
خیالم تخت بود اینجا کسی
نخواهد دید ما را پشت بام
شعر بالا رو کمی بعد تر از متن زیر نوشتم
دیشب تصمیم گرفتم روی بام بخوابم؛
خیالم راحت بود کسی آنجا ما را نخواهد دید.
من بودم و نسیم؛ به پشت بام که رسیدم،
فهمیدم مهتاب هم هست اما تا صبح جلو نیامد و از دور تماشایمان کرد.
نسیم از همان سر شب شروع کرد به نوازش تنم تا وقتی رویا رسید.
دیگر چیزی یادم نیست. رویا که رفت بیدار شده بودم. مهتاب هم رفته بود.
نسیم یک ملحفه سفید روی ما کشیده بود؛ و
قبل از رسیدن شمسی بالای سر من و رویا رفته بود.
نسیم را دوست دارم. رویا را اگر نسیم هم کنارمان باشد بیشتر دوست دارم.
شمسی اما! دوستش دارم ولی هر وقت هست رویا نیست، نسیم هم نمی آید.
خیالم راحت بود کسی در پشت بام، ما را نخواهد دید.
مجتبی قره باغی
اینجا محل کسب است و رزق و روزی ما.
پس اگر مورچه ای دیدی
و نداشت بر دهان چیزی
تو مراقب باش
نرود به زیر پاهایت.
اینجا! محل روزی اوست.
و اگر سوسک زشتی دیدی،
یا مگس یا پشه حتی!
تا ابد باز اینجا
جهانِ کسب است و زمینِ روزی او!
اینجا محل کسب است و رزق و روزی ما!
پس اگر کبوتری دیدی، کنار پنجره ها
آهسته برو دور شو از پنجره تا...
که همین پنجره هم روزی اوست.
تقدیم به همسرم با عشق
بیا یک شب مهتابی مشترک
از این عمر کوتاه را طولانی کنیم
بیا با هم از بین شبهای آراممان
فقط یک شبش را طوفانی کنیم
بیا از میان تمامی آن کوچه ها
همان کوچه ی عشق بازی هایمان
همان را که تاریک بود و کنج و دنج
تمام محله اش را چراغانی کنیم
بیا امنیت را بگیریم از کوچه ها
شرارت کنیم با هم از نو از ابتدا
شرارت نه از آن کارهای وقیح
ازین اطوارهای خیابانی کنیم
بیا با هم از آن مسیر محلی که بود
عقبتر کمی قبل از کوچه ی عاشقی
همان باغچه ای را که یک گل نداشت
به یک شاخه حتی گل افشانی کنیم
بیا دیگر الان که از دور صوت اذان
می آید به گوش از سمت قبل از طلوع
تمامش کنیم این رویا را ولی
همیشه همان سمت رویا پرانی کنیم
مجتبی قره باغی (هاتف ری)
حس می کنم انگار دگر وقت فرار است
یک عمر همین بود و همینست و قرار است
خون دل و تنهایی و تاریکی مفرط
آغاز چنین بوده که در نهایت انتظار است
هر روز شروع تازه امید به بهبود
دنیا نه به بهبود مکافات به دار است
یک روز پدر روی خر و طفل پیاده
یک روز دگر هر دو پیاده و خر اینبار سوار است
سخت است شرایط برود هر که نخواهد
هجرت هم از این خاک نه از روی خیار است
هر روز فرو میبَرَدم ایده ی رفتن
ای داد که این ایده ی پایانی کار است
تصمیم خودت گیر که هاتف نه به فکر است
اینجا که خزان شد برو آنجا که بهار است
مجتبی قره باغی (هاتف ری)